![]()
اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :
![]()
+ نوشته شده توسط صادق در یکشنبه 30 آبان1389 و ساعت
6:10 بعد از ظهر |


|
اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :
+ نوشته شده توسط صادق در یکشنبه 30 آبان1389 و ساعت
6:10 بعد از ظهر |
![]() نه دیگه عین گداها به عشق اصرار می کنم نه دیگه تورو واسه دوست داشتن اجبار میکنم نه دیگه آه میکشم از دست بخت و سرنوشت نه دیگه عشقمو فریاد ، بلکه انکار میکنم نه دیگه تو فکر و رویا و خیال تو قفسم نه دیگه بهت میگم تنها تویی هم نفسم نه دیگه از تو ترانه میسازم تو لحظه هام نه دیگه اصراری هست که من باید بهت برسم نه دیگه یواشکی با نگام تورو می پام نه دیگه دنبال خوشبختی تو رویاهات میام کار دیگه گذشته از دخیل بستن به معبد چشات تو رو از خودت نمی خوام، تو رو از خدا می خوام
اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :
+ نوشته شده توسط صادق در جمعه 20 خرداد1390 و ساعت
7:19 بعد از ظهر |
![]() همین که تو اینجا کنار منی.... همین که کنارت نفس میکشم همین که تو میخندی و من فقط.... کنار تو از غصه دست میکشم همین که تو چشمای من زل زدی.... نگاهت پناه دل خستمه نمیخوام که دنیا بهم رو کنه.... همین که کنار منی بسمه من حتی به این حدشم راضیم.... که باشی کنارم بمونی فقط واسه من فقط بودنت کافیه.... دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت
اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :
+ نوشته شده توسط صادق در پنجشنبه 12 خرداد1390 و ساعت
8:13 بعد از ظهر |
![]() در غیبت تو اگر مرا دار زنند بر چوبه دار منتظرت خواهم ماند نامهي تو نامه تو چه قدر زیبا بود، نامه تو چه قدر زیبا بود، هر خطش را سه مرتبه خواندم بعد آن را به روی یک دفتر تا نخورده قشنگ چسباندم. نامه تو چقدر خوشبو بود بوی گل های رازقی می داد، حرفهایت هنوزم طعم عطر پاییز عاشقی می داد، گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم غروب کمرنگ است. خوشم آمد چه قدر دانایی ، خوشم آمد چه قدر دانایی حالی از حال من نپرسیدی ولی از پشت قاب دلتنگی زردیم را چه زود فهمیدی. یاس زرد دو خانه آن ورتر داشت دیشب تو را دعا می کرد تشنه بودی و نبودی و او داشت التماس پرنده ها می کرد. گفته بودی ز غیبت باران بازهم درد مشترک داری تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پر از ترک داری ، دوریت کار دست من داده فاصله که میان ما کم نیست هیچ کس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست. فکرت اینجا میان گلدان است جلوی چشم آرزوهایم. تو خودت را به جای من بگذار، تو خودت را به جای من بگذار تو دلت سوخت من چه تنهایم؟ سال ها می شود که با عکست در این شهر زندگی کردم با یکی دو تماس کوتاهت ماه ها رفع تشنگی کردم ولی آخر چه قدر بنشینم نامه ای ، حرف روشنی چیزی ، گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی. بنویس از خودت از این نامه دو سه خط مختصر فقط فهرست فقط این بار خواهشی دارم عکس تازه برای من بفرست.
اين مطلب را به اشتراک بگذاريد :
+ نوشته شده توسط صادق در پنجشنبه 5 خرداد1390 و ساعت
8:30 بعد از ظهر |
|
|